شب کنکور

به نام خدا

شب کنکور

خورشید لنگان لنگان به طرف کوه ها حرکت می کرد پایش چلاغ شده بود، برای گذاشتن کفه مرگش عجله ای نداشت اما من چطور، یک بشکه تی ان تی استرس شده بودم اگر در آن حال دستم بهش می رسید خونشو می ریختم. بالاخره خورشید به اجل طبیعی تلف شد. ولی این ته قصه نبود به قول معروف از چاله درآمدیم و به چاه افتادیم. من بیچاره که امروز را به کوهنوردی گذرانده بودم تا شب خسته و کوفته مثل شانس خودم بخوابم وقتی به خانه رسیدم قابلمه سرم پر بود از نخود های خام و بی جواب با این وجود باز هم نمی شد سریال بروسلی را از دست داد اما افسوس آن شب کمر بروسلی شکست بی مقدمه از خودم پرسیدم به نظرت فردا کمر چه کسی خواهد شکست سوال خیلی آسانی بود فقط یک گزینه داشت. خلاصه ساعت یازده شد آرام آرام به رختخواب رفتم نکند خوابم بپرد. رختخواب کجا بود؟ این میز پیش جویی و پیش بینی حوادث شوم است. شروع کردم به پر کردن برگه نظرخواهی و پیش بینی حوادث ۱- نظر شما در مورد دیر رسیدن به جلسه امتحان چیست ۲- آیا عکس کارت ورود به جلسه شباهتی به ریخت بی ریخت شما دارد و الاآخر خدا بده برکت مگر این نظر سنجی پایان هم دارد. ساعت دوازده را تازه رد کرده بودم که متوجه مردم آزار های دیگر شدم. شیشه ها سردشان شده بود می لرزیدند. باد زوزه می کشید پایش لایه درخت های حیاط گیر کرده بود. عقربه ثانیه شمار ساعت دیواری و پاندول ساعت با هم شرط بندی کرده بودند که کدام یک بهتر می تواند خواب از کله من بپراند. ثانیه شمار از روی شیطنت ثانیه ها را با صدای بلند می شمرد و پاندول هم مثل گاو نری که در بند باشد سعی می کرد بندش را پاره کند. من هم بیکار ننشستم برای ضایع کردن ثانیه شمار و پاندول بساطم را جمع کردم و به اطاق کنار آشپزخانه رفتم که آنجا خبری از ساعت دیواری نبود اما صد رحمت به ثانیه شمار و پاندول من از کجا باید می دانستم که ساعت سه نصفه شب گربه ها در آشپزخانه مراسم پرتاب بشقاب برگزار خواهند کرد. از ظاهر قضیه چنین بنظر می رسید که تازه عروس و داماد باهم تفاهم نداشتند ولی این وسط من چکاره بودم. دمپایی را برداشتم و بر مسند قضاوت نشستم پس از نتیجه گیری برای اجرای حکم سراسیمه خود را به آشپزخانه رساندم و بلافاصله چکش عدالت را که همان دمپایی بود پرتاب کردم به به چه پرتابی دمپایی پس از رد شدن از گزینه یک مستقیم خورد تو فرق سر گزینه دو. بله سرعت تست زنی خودم را محکی زدم خوب بود اما بشرط اینکه سر جلسه خوابم نبرد. پس از این قضاوت عادلانه و موفقیت آمیز دوباره شروع کردم به مرور احتمالات شومی که میتوانست اتفاق بیفتد بالاخره ساعت چهار که رسید پلک های بالایی شروع کردن به اضافه کردن وزن برای مسابقه فردا و خواب مرا در بر گرفت اما صد افسوس که از بخت بد من این دربر گیری ساعتی بیش طول نکشید. مادرم برای نماز صبح بیدار می شود و بدون توجه به ساعت به سراغ من بخت برگشته میاد، پاشو دیر شد پاشو. بزور کرکره های نیمه بسته ام را بالا کشیدم به گوشیم نگاه کردم، ساعت پنج بود از عصبانیت چشمهایم جایی را نمی دید. قسم به کنکور اگر کسی جز مادرم بود گوشی را می کوبیدم توی سرش با یک تبسم زورکی عصبانیتم را قورت دادم ولی بازهم چشمام جایی را نمی دید. آهان فهمیدم چراغ خاموش بود. البته دیگر برای خواب فرصتی نمانده بود چون ۳۰ کیلومتر از محل برگزاری کنکور فاصله داشتیم و باید ساعت ۶:30 حرکت می کردیم تا به موقع برسیم و پشت در های بسته مراسم عزاداری برگزار نکنیم. پس از رسیدن به محل برگزاری کنکور برای تست سطح هوشیاری خودم سعی کردم مطالب تابلو اعلانات را مطالعه کنم. در این تست من متوجه شدم که در حال حاضر وضعیت چشمهایم وابستگی شدیدی به دهانم دارند به طوری که با بسته شدن دهانم، چشمهایم نیز بسته می شدند و برای حل این مشکل تصمیم گرفتم چهار ساعت بدون کوچکترین وقفه برای داوطلبان و مراقبین عزیز سخنرانی کنم. به طور استثنایی در این مورد شانس با من یاری کرد که نه تنها ترفندم ماثر بود بلکه از جلسه کنکور هم اخراج نشدم و پس از انتشار نتایج اولیه کنکور به این نتیجه رسیدم که من از بروسلی هم قویترم چون بروسلی دوازده ساعت قبل از شروع کنکور کمرش شکست ولی من با یک ساعت خواب و چند تن استرس کمر کنکور را شکستم

 

مهدی حاجوی: شهریور ۸۹

 

/ 4 نظر / 6 بازدید
هم کلاسی

یاد کلاس آیین نگارش بخیر............ چه روزایی داشتیم! دست مریزاد.

آزیش

خدا کند من هم خوب کمر کنکور را بشکنم[لبخند]