12 بخاطر گل روی 13

به نام خدا

« ۱۲ به حرمت ۱۳ »

وقتی چشم هامو که مثل پنیر پیتزا به هم چسبیده بودند، بازکردم. کلاغ یازده دو صفر هم اوتاقیم حیدر داشت غارغار می کرد: «ساعت ۶:30 دقیقه وقت بیدار شدن است، ساعت ۶:30 دقیقه وقت بیدار شدن است ...» گفتم: حیدر!! جون ننت خفش کن. گفت: مگه امتحان نداری. بعد از چند ثانیه، کوبیدن کلمه «امتحان» به سر سلول های خاکستری اکبندم تازه دوهزاری گیر کرده ام افتاد که کلاغه چه لطفی در حقم کرده. یادم افتاد که دیشب پای مجلس آقایان خواجه نظام الملک (کتاب سیاست نامه) , عنصرالمعالی کی کاووس بن وشمگیر (قابوس نامه) و ابوالفضل بیهقی (تاریخ بیهقی) نشسته بودم. خواجه مشغول توضیح مسائل مملکت داری بود، وشمگیر سرگرم آموختن آداب و رسوم خوردن و آشامیدن و ابوالفضل هم از خوشگذرانی های مسعود سخن میراند تا اینکه متوجه شدم ساعت سه ونیم است و از مجلس جیم شدم اما یادم رفته بود زنگ گوشی رو تنظیم کنم.

وای! این حرف هارو ول کن باید جوراب هامو پیدا کنم این مسئله اصلاً شوخی بردار نیست این جورابه قاره آمریکا نیست که بتونی شانسی پیداش کنی خلاصه پس از کلی کاوش زیر این پتو آن بالش، به سر منزل مقصود رسیدم. باید هرچه زودتر راه می افتادم چون از تبعیدگاه تا دانشگاه باید نیم ساعت در آغوش گرم و نرم اتوبوس های نسل اول تاب بخوری. الحق والانصاف با وجود این اتوبوس ها جای هیچ شکی باقی نمی مونه تا نتونی با افتخار بگی تبریز شهر اولین هاست و از آنجایی که من دانشجو نیستم ولی دوستدار دانش هستم تصمیم گرفته ام این نیم ساعت هارو نخوابم و شروع به نوشتن رمانی درباره ی «افسانه ی مترو تبریز» خواهم کرد. امیدوارم بتونم در این باره سرنخ هایی از شاهنامه فردوسی پیداکنم بلاخره بعد از کلی تاب بازی جلو ورودی اصلی پیاده شدم با دیدن صحنه ترافیک دانشجویی یاد این نظریه افتادم که میگفت: «ورودی دانشگاههای ایران شبیه قیف سروته شده است واسه وارد شدن باید جون بکنی الباقی رو بی خیال» البته بنظر بنده ی حقیر درب ورودی ازنظر اندازه مشکلی نداره این دانشجویان هستند که به خاطر خوردن غذای خوشمزه و مقوی دانشگاه پهنای باند خود را به دوبرابر و در مواردی به سه برابر افزایش داده اند و هنگام ورود مظلومانه میگن: هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم. بعد از سپری کردن این خان از جلو مسجد رد شدم و پشت دانشکده کشاورزی رسیدم به مجسمه ی تست هوش که پالتوی خوشگلی پوشیده و زیرش نوشته شهریار زود فهمیدم این گزینه دام آموزشی است!! ولی نتونستم گزینه های دیگه رو پیدا کنم به همین خاطر به نیت شهریار بهش سلام دادم و عرض ارادت کردم شاید سازندگان این تندیس هم اونو به نیت شهریار ساخته اند. الاعمال بالنیات.

و پس از این همه خوشگزرانی وارد دانشکده باستانی ادبیات و زبانهای خارجی شدم یه راست رفتم سراغ آسانسور و یه لگد به درش زدم!؟ اوه نه ببخشید حواسم نبود، ما که آسانسور نداریم، نه اینکه فکر کنید کسی به فکر ما نیست، نامردی از طرفه سازمان میراث فرهنگی است که نمی زاره ما آسانسور داشته باشیم. تازه بخاطر بالابر، دانشکدرو تو یونسکو ثبت نکردن-البته نامردی نشود بخاطر توجهات ویژه این سازمانه که سقف دانشکدمون مثل دانشکده کشاورزی نریخته وما از تماشای ستاره ها محروم مانده ایم و یا مثل خانه ثقه الاسلام شیشه هاش نریخته تا مشکل تهویه حل بشه- پله پله رفتیم تا رسیدیم به در سالن گروه خودمون که با قاشق چفت شده بود و استاد لطفی از پشت در مواظب بود که آسیبی به قاشق نرسه. پس از چند دقیقه، کنار رفتن قاشق همانا و هجوم ما بطرف کلاس همانا. همه از روی لیست دنبال شماره صندلی هاشون بودند. همین که چشمم به عدد ۱۳ افتاد جرقه ای در ذهنم زده شد

خوش بختانه بخاطر اینکه چیزی تو ذهنم نبود آتش سوزی به راه نیفتاد. به این فکر کردم که چون هرسه کتابو فولم در حق این عدد یه لطفی بکنم و آبروی از دست رفتشو بهش برگردونم در همین لحظه طبع شعری ام چنان جوشید که تب کردم و این بیت را سرودم:

مهدیا مرد نیکونام نمیرد هرگز          مرده آنست که نامش به نکویی نبرند

وارد کلاس شدم و با صدای بلند گفتم بچه ها نحس ترین شماره کدومه. خانم حسین نیا جواب دادن : سیزده!! گفتم : شماره صندلی خودمه و چشمامو یه دور، دور کلاس چرخوندم و با دیدن صندلی آهنی کنار سکوی چوبی همیشه نالان کلاسمون که شماره سیزده روش نقش بسته بود. آخرین قطره ی طبع شعری هم چکید و گفتم:

از دست و زبان که برآید          کز عهده شکرش به درآید

آخ! اگه بدونید این صندلی ها چه خصوصیاتی دارند از خوشحالی من تعجب نمی کنید. پس بشمارید تا بگم ۱- این صندلی ها گنجینه خاطرات هستند. هزار آفرین بر این صندلی ها باد که از دبستان تا دانشگاه لحظه ای دست از سر کچل ما بر نداشتند حتی بعضی از پدربزرگ ها و مادربزرگ ها هم با اینا خاطره دارند. ۲- بطور عجیبی سطح هوشیاری را افزایش می دهند چنانکه تا به امروز و در طول تاریخ موردی مشاهده نشده است که دانشجویی روی این صندلی ها خوابش ببره. ۳- در راستای مسائل اقتصادی نوعی وسیله ارزش افزوده است بطوری که شما می توانید با خرید یک شلوار ساده سی هزار تومانی و با استفاده از این صندلی صاحب یک شلوار زخمی هشتاد هزار تومانی شوید و دهها خصوصیت مفید دیگر.

یه وقت فکر نکنید که خصوصیات دیگری ندارد و من الکی گفتم: و دهها خصوصیت مفید دیگر. از این ترسیدم که همشو بگم و وقتی فردا رسیدم سر کلاس همه اینا غیب شده باشه و سر خودم بی کلاه بمونه. اما بهرحال من با نوشتن این برشور برای صندلی ها وظیفه خودمو نسبت به اقتصاد ادا کردم الباقی وظیفه، به گردن اونایی هست که شعار صادرات غیرنفتی میدن امیدوارم که این صندلی هارو به تمام دنیا صادر کنند البته توصیه میکنم چین را استثنا کنند.و اما در نهایت به خاطره حمایت از حقوق اعداد و فضولی در مسائل اقتصادی و فرهنگی متوجه نشدم که ورقه امتحان پشتو رو است و به عبارت دیگر به خاطر سیزده، دوازده گرفتم و بقول دوستم ناصر که در تبعیدگاه باهاش آشنا شدم: گفتا «زکه نالیم؟ که از ماست که بر ماست»

با تشکر:

رئیس سازمان حمایت از حقوق اعداد و نایب رئیس فضولان اقتصادی

مهدی حاجوی

 

/ 1 نظر / 10 بازدید
مینا

[لبخند]